سایه ماه

به روشنایی بنگر سایه ها پشت سرت خواهند بود

 

اشعاری از شل سیلور استاین

 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:صابر شادمانی

چیزهایی برای نگفتن

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم  : عزیزم ، این كار را نكن .)

نگفتم : برگرد و یك بار دیگر به من فرصت بده .)

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ،

رویم را برگرداندم.

حالا او رفته ، و من

تمام چیزهایی را كه نگفتم ، می شنوم.

نگفتم :  عزیزم متاسفم ،

چون من هم مقّصر بودم.)

نگفتم : اختلاف ها را كنار بگذاریم ،

چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.)

گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده ای ،

من آن را سد نخواهم كرد.)

حالا او رفته ، و من

تمام چیزهایی را كه نگفتم ، می شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشك هایش را پاك نكردم

نگفتم : اگر تو نباشی

زندگی ام بی معنی خواهد بود.)

فكر می كردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.

اما حالا ، تنها كاری كه می كنم

گوش دادن به چیزهایی است كه نگفتم.

نگفتم : بارانی ات را درآر...

قهوه درست می كنم و با هم حرف می زنیم.)

نگفتم : جاده بیرون خانه

طولانی و خلوت و بی انتهاست.)

گفتم : خدانگهدار ، موفق باشی ،

خدا به همراهت .) او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی كه نگفتم ، زندگی كنم.

--------------------------------------------------------------------------------

رادیو

هر چه داشتم ، بخشیدم و تنها شدم .

عزیزم ، تو مرا مجبور كردی كه یكی از ترانه های غمگین رادیو را به طور مرتب بشنوم .

هرچه موج رادیو را عوض می كنم ، باز همان ترانه را می شنوم .

كاش مدت زیادی بهترین ترانه نباشد .

برای اینكه اگر مرتب آن را پخش كنند ، تاب تحمّل ندارم .

این ترانه غمگین از حال و روز و روزگار ما حكایت می كند .

و خواننده همچنان آن را می خواند :

(عشقم را نثار تو كردم ... اما نپذیرفتی .

زندگیم را وقف تو كردم اما در كنارم نماندی ،

كاش روزی آن را به من برگردانی .)

گاهی عاطل و باطل می نشینم و خیال می بافم و باران را تماشا می كنم.

یا یكی از مجله های قدیمی ات را كه یادم رفته دور بیندازم ، ورق می زنم

كمی می خوابم یا در اتاق راه می روم .

خیلی بیشتر از قبل سیگار می كشم .

به كسی كه زمانی می شناختم تلفن می زنم

تنها برای اینكه از شر رادیو خلاص شوم ،

برای اینكه اگر مرتب آن را پخش كنند ، تاب تحمّل ندارم .

نمی خواهم آن را بشنوم .

اما خواننده همچنان آن را می خواند :

(عشقم را نثار تو كردم ... اما نپذیرفتی .

زندگیم را وقف تو كردم اما در كنارم نماندی ،

كاش روزی آن را به من برگردانی

عشقم را نثار تو كردم ... اما نپذیرفتی .

عشقم را به تو هدیه كردم آن را دور انداختی ،

كاش روزی آن را به من برگردانی ...)

--------------------------------------------------------------------------------

همیشه فلفل بپاشید

همیشه در موهایتان فلفل بپاشید!

آنوقت اگر روزی یك بار بازوی وحشی دزدیدتان،

او هم شما را به یك غول خونخوار فروخت،

كه با شما سوپ درست كند،

غول شما را بلند می كند و بو می كشد،

بعد عطسه می كند: « ها ا ا چی ی ی ی »

و به شما می گوید: « كوچولوی من تو خیلی بوی تندی می دهی!

فكر نمی كنم بتوانم تو را بخورم »

و با یك فریاد، غول شما را دور می اندازد.

و شما سریع از آنجا فرار می كنید.

زود به خانه می رسید و در صندلی خودتان استراحت می كنید.

البته اگر همیشه همیشه همیشه،

همیشه همیشه توی موهایتان فلفل بپاشید.

--------------------------------------------------------------------------------

بالاخره می میری

خب ، می بینم كه حسابی به خودت می رسی

از خودت مراقبت می كنی.

نیازهایت را بر آورده می كنی.

خوب گوش می دی یا می خونی ، درباره رژیم غذایی ،

تغذیه ، خواب و سم زدایی از بدن ،

همین طور خریدن وسایلی كه میگن به درد ورزش می خوره .

و گیاهان دارویی برای تجدید قوا ، وقتی كه آسیب می بینی .

صابون هایی كه تن را تمیز می كنن .

افشانه هایی كه بوی بد را از بین می برن .

مایعاتی كه اسید ها و حشره كش ها را خنثی می كنن .

اضافه وزن مجاز برای افزایش قدرت و اندازه عضلات .

زدن آمپولهای ایمنی .

و خوردن قرص های نیرو زا .

اما یادت باشه كه بعد از همه اینها

بالاخره قصه به پایان می رسه ...

می تونی سیگار رو ترك كنی ، اما آخر می میری .

دور مواد را خط بكشی ، اما آخر می میری .

خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ كردنی منع كنی ،

و در سلامت كامل باشی ، اما باز می میری .

می گساری هم كه نكنی ، باز می میری .

دوركارهای خلاف رو خط بكشی ، باز می میری .

از نوشیدن قهوه صرف نظر كنی و كیفور  نشی ،

باز می میری ، آخرش می میری .

بالاخره می میری ، دست آخر می میری .

آخرش می میری .

می تونی نرمش كردن رو از سر بگیری ،

اما وقتی موسیقی تموم بشه ، می میری .

توی اتومبیل كمربند ایمنی هم ببندی ، باز هم می میری .

از نیكوتین فاصله بگیری ، باز هم می میری .

می تونی ورزش كنی تا چربی رانهات آب بشه ،

خوش تیپ تر و تو دل برو تر می شی، اما باز می میری .

حمام آفتاب هم كه نگیری ، باز می میری .

می تونی اون بالا تو آسمون ، پی بشقاب پرنده بگردی

شاید اونا تو رو به مریخ ببرن ، اما اونجا هم بالا خره می میری .

بالا خره می میری ، در نهایت می میری .

آخر ، یك زمانی ، می میری .

با كفش های ریبوك و نایكو آدیداس

می تونی تو آسمونا سیر كنی ، اما اونجا هم بالاخره می میری .

داروهای نیروبخش هم كه بخوری ، بالاخره می میری.

روده ات رو هم كه سالم نگه داری باز می میری .

می تونی خودت رو منجمد كنی و در زمان معلق بمونی ،

اما همین كه یخت رو باز كنن ، بالاخره می میری .

می تونی ازدواج كنی ، اما باز هم می میری .

به نقطه اوج هم كه برسی ، بالاخره می میری .

می تونی خودت رو از شر فشارهای روحی خلاص كنی ، استراحت كنی ،

آزمایش ایدز ، و تست ورزش بدی ،

به غرب ، اونجا كه هوا آفتابیست و از رطوبت خبری نیست نقل مكان كنی

و تا صد سال زنده بمونی

اما بالاخره می میری .

سرانجام ، در آخر كار می میری .

سدر نهایت ، خواه نا خواه می میری .

پس بهتره حالا كه زنده هستی از زندگی لذت ببری

قبل از اینكه غزل خداحافظی رو بخونی ،

چون بالاخره ، در آخر كار می میری .


 
http://www.help118.com/literary/shel_silverstein/default.asp



خموش تو باشم

 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:صابر شادمانی

دوست دارم خموش تو باشم
در غیبتی كه دور می شنوی
صدایم را
اما به لمس ات در نمی آیم ...

چشمانت در پرواز,
و مهربوسه ای بر لبانت
اشباح از روح منی
درتكاملش صعود می كنی
شكلی دیگر می گیری
مثل یك پروانه ی رویایی,
یك كلمه سودایی ...

دوست دارم خموش تو باشم
هرچند
سوگواریت, آن دور, به پروانه
ناله ی كبوتری بخشد ...

مرا می شنوی
صدایم نزدیك ات نیست ...

بگذار! بیایم و خموش سكوت ات بمانم
ودرخموشی بگویم
كه نور چراغ
وسادگی حلقه دارد ...
تو چون شب
خموش و برج مانند ی
و ستاره سكوتت را می پذیرد
بی تزویر , دور .

دوست دارم خموش تو باشم

درغیبت ات , چو مرگ ات
دوربمانم , پراز اندوه ...

شادم , شادم كه حقیقت ندارد

اما
یك كلمه
یك لبخند
میتواند كافی باشد ...

پابلو نرودا